این وبلاگ رو راه انداختم که حرفهای دلم رو توش بنویسم ولی مدتهاست که نتونستم چیزی اینجا بنویسم. نه اینکه فکر کنید حرفی توی دلم نیست، برعکس، اونقدر حرف توی دلم انباشته شده که نمی دونم کدومش رو بنویسم.

امروز خیلی دلم می خواست با کسی درد و دل کنم. اخه خیلی غمگینم. نه اینکه فکر کنید تو زندگیم مشکل دارم ها، برعکس، زندگیم با حضور همسر مهربانم سرشار و عشق و آرامش است. ولی بازم دلم گرفته... از نامردیهای روزگار... از آدمهای حسود و نون به نرخ روز خور... از آدمهایی که برای مطرح کردن خودشون پا روی همه ارزشهای انسانی می زارن... از آدمهایی که توی روت می خندن و پشت سرن به بی رحمانه ترین روشی خرابت می کنن... از آدمهایی که بهشون اعتماد می کنی و باهاشون درد و دل می کنی ولی یه روز می فهمی که تو تمام این سالها ازت بدشون می یومده و فقط تظاهر می کردن که دوست تو هستن ... دلم گرفته از این آدمها، دلم می خواد با صدای بلند گریه کنم تا کمی سبک بشم.

کسی می تونه به این سوال من جواب بده که چرا ظاهر و باطن آدما اینقدر با هم فرق می کنه؟