سلام دوستان

مدتهاست که هستم ولی خاموشم. نمی نویسم، یعنی نمی تونم که بنوسیم چون ذهنم خیلی درگیره. دارم به موضوعی فکر می کنم که خیلی برام مهمه. یعنی از شما چه پنهون دارم یه تصمیم بزرگ برا زندگیم می گیرم. دارم تصمیم می گیرم که مامان بشمخجالت راستش من الان 34 سالمه و از نظر سنی دیگه داره دیر می شه برا مامان شدنم ولی هنوز مطمئن نیستم که از لحاظ روحی امادگیش رو دارم یا نه، راستش می ترسم که نتونم مامان خوبی باشم، نتونم برا نی نی اونقدری که باید وقت و انرژی بذارم و اونطور که می خوام تربیتش کنم و خلاصه می ترسم دیگه................... از شما دوستای گلم که به وبلاگم سر می زنید می خوام که اگر حالم رو درک می کنید و اگر خودتونم روزایی مثل این روزای من رو گذروندید، بهم کمک کنید و دلگرمی بدید. شما جای من بودید چی کار  می کردین؟

راستی یادم رفت بگم که همسرم هم تقریبا حال و روز من رو داره و این نگرانی من، دامن اون رو هم گرفته، برا همین لطفا هردومون رو راهنمایی کنید.